زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه روایت کرده‌اند اردیبهشتی می‌رسد از راه

۲ مطلب با موضوع «فرهنگی :: داستان» ثبت شده است

حرف شما (قدر تو)


قدر   تو

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد!

 

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟

آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی

 

 

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

حرف شما(همیشه مسائل اون شکلی که ما فکر می کنیم نیست)

 

بازم یه مطلب خوب از یه دوست خوب

اما اینبار بدون مقدمه.....

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه مسائل اون شکلی که ما فکر می کنیم نیست

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست.

                                      

 

۲۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰