دیگر نخواهد مرد حتی روز رستاخیز

شوری که در سر دارم از تو عشق بی پرهیز!

 

 

هرجا دیارت می شود دنیای من آنجاست

در چشم مولانا جهان یعنی همان تبریز

 

 

امشب که فرهادت در آغوش اجل خواب است

راحت بگیر آری ! تو هم در بستر پرویز

 

 

حتی مرا با وعده ی فردا نکردی شاد

دیروز بی تو ، حال بی تو ، آه! فردا نیز

 

 

جام حیاتم از رسیدن سخت خالی بود

ای مرگ ! شاید جام آخر را کنی لبریز

 

 

همچون درختان مرگ را آغاز می دانم

آماده ام ای «پادشاه فصل ها پاییز»

 

(از دوست عزیزم محمد علیزاده)