بسم الله الرحمن الرحیم

مائو: تحریم را نباید به عنوان یک چالش در نظر گرفت

هیچ کس دو بار از یک رودخانه رد نمی شود این سخنی ایست که سال ها پیش یکی از دانشمندان یونان باستان می گوید جهان پیرامون ما همواره در حال تغییر مداوم است. تحلیل امروز ما از دنیا نمی تواند با فردا یکسان باشد شاید نقاط مشترک داشته باشد اما یکسان نیست برای همین تحلیل سیاسی از شرایط فعلی با چند ماه پیش فرق می کند ما در عرصه ی سیاسی با پدیده ی جدیدی به نام دولت یازدهم رو برو هستیم. برای اینکه بتوانیم شناخت مناسبی پیرامون دولت یازدهم پیدا کنیم باید به چند سوال اساسی پاسخ دهیم و آن سوال ها می تواند اینها باشد که:

1)       منابع اصلی که در واقع فهم نظری از دولت را برای ما فراهم می کند چیست؟ به استناد کدام منابع اصلی چه نظری و چه تجربی، ما می توانیم فهم نظری از دولت داشته باشیم؟

2)      دغدغه اصلی یا مساله کانونی دولت چیست؟

3)     تعریف دولت از این مساله کانونی و مسیر دسترسی به آن چیست؟

4)      دگر دولت یازدهم چه خواهد بود؟ دولت یازدهم نقطه مقابل خود را چه تعریف می کند؟

5)     چه نقدها چالش ها و و موانعی دولت برای پیش بردن این فضای نظری ش دارد؟

6)      منابع فهم نظری از دولت چیست؟

1)پاسخ سوال اول این است که دولت یازدهم در واقع یک دولت تلفیقی از دولت اصلاحات و دولت سازندگی است. بنابراین بخشی از منابع فهم نظری دولت به فهم دولت های اصلاحات برمی گردد و یک بحث که در واقع عقبه سیاسی دولت یازدهم است. عقبه اصلی دولت یازدهم چه کسانی هستن؟ نمادهایش چه هستند؟ رئیس دولت اصلاحات کیست؟  پس این ها خودشان می توانند به لحاظ نظری مورد استناد قرار بگیرند. گزاره های اصلی آقای روحانی در انتخابات چه بود؟ کل گزاره های تبلیغاتی آقای روحانی در یک جمله چه بود؟ نفی دوره هشت ساله، تمجید دوره شانزده ساله. پس به لحاظ تجربی فهم نظری از دولت به کجا برمیگردد؟ به فهم دوره شانزده ساله اصلاحات، سازندگی. همگرایی بین آقای هاشمی و آقای روحانی به لحاظ نظری. شاید هیچ دو نفری را نتوان در جمهوری اسلامی پیدا کرد به اندازه آقای هاشمی و روحانی همگرایی نظری داشته باشند. البته این به این معنا نیست که کسی تابع دیگری است. بلکه به لحاظ نظری فهم یکی باعث فهم دیگری می شود.

به لحاظ تئوریک چه کسی دولت را پشتیبانی می کند؟ دیدگاه چه کسی دولت را پشتیبانی می کند؟ دکتر محمود سریع القلم استاد دانشگاه شهید بهشتی که به لحاظ محتوایی یعنی چهره تئوریک دولت است. چهره تئوریک دولت دیدگاه های ایشان است.

اگر آثارش را خوانده باشید می بینید.کتاب هایی که در این دیدگاه به آقای دکتر روحانی نزدیک است. کتاب ایران و جهانی شدن هست که در سال 84 منتشر شده. مقدمه کتاب را آقای روحانی نوشته اند و توسط مرکز تحقیقات مجمع تشخیص منتشر شده است. کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی کتاب دیگریست که در نظریات آقای روحانی و سخنرانی های ایشان تا همین الان بارها مورد استفاده قرار گرفته اند. کتاب مهم دیگری در زمینه چهارچوب نظری هم از تالیفات آقای سریع القلم است که می توان در آن نیز رد پای برخی از سخنان آقای روحانی را به وضوح مشاهده کرد. کتاب روش تحقیق در علوم سیاسی نیز از کتاب های دیگر ایشان است. فهم نظری از دولت یعنی همین نکاتی که گفته شد. تا این حد که زمانی که سخنرانی اقای روحانی را مشاهده می کنید ارتباطش با آقای سریع القلم ملموس می گردد .بعضی جاها صحبت های آقای روحانی صحبت های دائم التکرار آقای سریع القلم است.

قهر سریع‌القلم از مطالعات ریاست جمهوری 

2) و اما پاسخ سوال دوم دغدغه اصلی دولت یازدهم چیست؟ توسعه. دولت آقای روحانی دولت توسعه گرا است. در کانون دغدغه ها توسعه قرار دارد. منظور از توسعه معنای مصطلح و مثبت افکار عمومی مد نظر نیست. معنای اصطلاحی آن است. وقتی کسی دغدغه کانونی اش توسعه است یعنی وقتی بین توسعه و چیزهای دیگری تزاحم پیش آید و مجبور باشد یکی اش را انتخاب کند، توسعه را انتخاب می کند. مثلا بین عدالت و توسعه تزاحم پیش آید، توسعه را انتخاب می کند مثل دولت سازندگی و اصلاحات. در دولت سازندگی دغدغه اصلی توسعه اقتصادی بود. عدالت و آزادی در حاشیه و طرد شده بود. در دوره اصلاحات، توسعه سیاسی یا آزادی بود. عدالت و اقتصاد در حاشیه بود. وقتی می گوییم توسعه گرا به معنای این است که بنا و محور تنظیم مناسبات حول و حوش این مفهوم اصلی شکل می گیرد.

3)تلقی از توسعه چیست؟ تولید ثروت. شاخص توسعه یافتگی اقتصادی است و برابری و عدالت و توزیع و... نیست. مساله تولید ثروت است. رشد ناخالص ملی. مثلا در کتاب آقای سریع القلم اشاره اش دائما در مقایسه دولت ها با این شاخص است. این بحث در پارادایمی تعریف می شود در علوم انسانی به نام پارادایم پوزیتیویسم یا طبیعت گرایی. کانون آن تجربه گرایی است. چیزی را قبول یا رد می کند که قابل تجربه و مشاهده باشد. توسعه همانی است که کشور های توسعه یافته هستند. کشورهای توسعه یافته کشورهای غربی هستند. توسعه همان چیزی است که در جهان تجربه شده است. مسیر دسترسی به توسعه کشورهایی مثل ما که از نظر آنها جهان سوم تلقی می شویم چیست؟ مثلا چین، کره جنوبی، مالزی، برزیل، ترکیه. این ها چطور به سمت توسعه یافتگی رفتند؟ ما هم باید همان مسیر را برویم.آن مسیر چه بوده است؟ حالا تعریف توسعه یک مقدار دقیق تر می شود. توسعه آنها توسعه برونزا است. یعنی توسعه در تعامل با جهان توسعه یافته به وجود می آید. چون جهان توسعه یافته است که چیزی دارد که به ما بدهد. تکنولوژی دارد، دانش فنی و علم دارد. جای دیگر چیزی ندارد که بخواهد به پیشرفت ما کمک کند. برزیل و ترکیه و کره جنوبی مدل توسعه شان برونزا است. توسعه در مسیر تعامل با جهان توسعه یافته. با تلقی که از توسعه هست جهان توسعه یافته، جهان غرب است. بنابراین اولویت دولت، تعامل با غرب است. دائما این جمله را از آقای روحانی می شنوید. توسعه بدون تعامل با جهان غرب ممکن نیست. ما نمی توانیم درها را به روی جهان ببندیم. توسعه در چهارچوب انزواگرایانه ممکن نیست. انزواگرایانه یعنی نگاه به داخل داشته باشید.

4)دگرشان را چه تعریف می کنند؟ دگر ما آن نوع مناسبات نظری است که دغدغه اصلی اش استقلال است نه توسعه. به آن می گویند حفظ وضع موجود یا استقلال. چرا؟ چون وقتی توسعه از طریق جهان توسعه یافته است و جهان توسعه یافته هم جهان غربی است و جهان غربی هم با خودش پدیده استعمار دارد اجازه نمی دهد که دیگر شما به صورت کامل استقلال داشته باشید. تو نمیتوانی هم توسعه پیدا کنی هم استقلال سیاسی ات را حفظ کنی. مجبوری سطحی از استقلالت را کاهش بدهی تا جهان توسعه یافته به تو دانش، امکانات، تکنولوژی بدهد. این که دغدغه اش استقلال است اجازه تعامل با جهان توسعه یافته را نمی دهد. دولتی که در کانون توجهش استقلال است با دولتی که توسعه یافتگی است تفاوتشان در چیست؟ کسی که مساله کانونی اش استقلال است دغدغه اصلی اش قدرت است، افزایش قدرت. چراکه می خواهد موجودیتش را حفظ کند. اما دولتی که دغدغه اش توسعه است مبنای اصلی درآن ثروت میشود. مسیر این دو تا جریان از یکدیگر جدا می شوند. دو گرایش از هم جدا می شوند. یکی دغدغه اش ثروت است، یکی دغدغه اش قدرت است. ملاک و معیار ارتباط ما با جهان خارج چیست وقتی دغدغه مان توسعه است؟ دغدغه مان اقتصاد است. یعنی ما با دغدغه اقتصادی با جهان خارج ارتباط برقرار می کنیم نه با دغدغه ایدئولوژیک نه استقلال طلبانه. مثلا این سوال را پاسخ بدهیم که با آمریکا ارتباط برقرار بکنیم یا نکنیم؟ در این نگاه سوال نمی کند که آیا دولت امریکا استکباری است یا نه. سابقه استعار دارد یا نه. مثلا به فلسطین ظلم کرده است یا ظلم نکرده. از رژیمی به نام اسرائیل حمایت می کند یا نمی کند. کودتای 28 مرداد را در ایران انجام داده یا انجام نداده است. این ها اصلا سوالات این جریان نیست. سوالشان چیست؟ آیا در تعامل با آمریکا اقتصاد ما و وضع اقتصادی ما بهتر می شود یا نه. اگر می شود باید انجام داد. آن سوالها و معیارها مطرح و مدخلیت ندارد. ما دیگر سوال نمی کنیم. اینکه به فلسطین و لبنان کمک کنیم یا با آنها در یک جریان باشیم چگونه ارزیابی می شود؟ اینکه مساله اقتصادی ما با آنها پیش می رود یا نه. دغدغه های سیاسی و ایدئولوژیکی در این جریان افت می کند. آن که دغدغه اصلی اش استقلال است می گوید چهره اصلی در ارتباط با جهان خارج دغدغه های سیاسی و امنیتی و ایدئولوژیک است. چرا این جریانی که دغدغه اش استقلال است جواز کار با دولت آمریکا را نمی دهد؟ چون دغدغه اش ثروت و اقتصاد نیست.برای دگرشان می گویند که استقلال در جهان امروز یک موضوع منسوخ شده است. دوره استقلال تمام شده است. حتی می گویند چرا مثلا یک کشوری مثل کره جنوبی، سنگاپور، مالزی توانستند یک سطحی از توسعه یافتگی پیدا کنند.چون فاقد یک هویت تاریخی، تمدنی از قبل بودند که در برابر جوامع توسعه یافته بتواند مقاومت کند. یعنی این سابقه تاریخی تمدنی شما در این چهارچوب منفی است. عامل مقاومت است.اجازه این تعامل با جوامع توسعه یافته را به شما نمی دهد.

درباره نقدش باید مفصل بحث شود. بحث اصلی اش این است که در واقع نقد این جریان از جایی شروع می شود که چه پارادایمی بر دولت حاکم است.پارادایم اصلی دولت چیست؟ پوزیتیویسم است.تجربه گرایی. پس نقد بر دولت باید از نقد بر پوزیتیویسم آغاز شود. پوزیتیویسم مساله اش این است که خیلی سطحی است. در علوم انسانی پارادایم پوزیتیویسم یک پارادایم سطحی است. یک جور پوپولیسم معرفتی ست. توده گرایی که می گویند، به لحاظ اجتماعی معرفتی اش می شود پوزیتیویسم. ادبیات پوزیتیویسم از 1850 ادبیات حاکم در علوم انسانی است. یعنی علمی بودن یا نبودن با پوزیتیویسم سنجیده می شود. پوزیتیویسم مبتنی بر تجربه گرایی است. متکی بر مشاهده و استقرا است. آن چیزی که قابل مشاهده است. چیزی که از استقرا بدست می آید. مشکل این است وقتی بخواهد خودش برای این ها استدلال کند به عنوان چهارچوب نظری باید استدلال غیر تجربی بکند. با خود تجربه که نمی شود تجربه را استدلال کرد. همان چیزی را که نقد کرده اولین مساله خودش هم می شود. یکی از لکنت هایی که تجربه گرایی پیدا می کند در مواجه با پدیده انقلاب اسلامی است. اگر تجربه گرایی ملاک باشد، مثلا آقای سریع القلم در کتاب روش تحقیقش دارد.می گوید راجع به انقلاب ها در قرن 4-5 بررسی می کنند، قاعده و قانونی برای انقلاب به دست می آورد. و براساس تجربه میگوید انقلاب های بعدی هم همانگونه اتفاق میفتند و رخ می دهند.در قرن بیستم ما انقلاب 1949 چین را داریم.انقلاب 1952کوبا را داریم. همینجور انقلاب های اتفاق افتاده و به استقلال رسیده که اکثرا چپ هستند تا انقلاب اسلامی یعنی انقلاب1979. اگر چهارچوب پوزیتیویسم را بپذیریم، تجربه گرایی مبنا باشد در 1979 در ایران چه انقلابی باید رخ می داد؟ قاعدتا باید یک انقلاب چپ رخ میداد با همان ویژگی های انقلابهای چپ یعنی محوریت اقتصاد اما اینطور نشد و یک انقلاب ایدئولوژیک رخ که منحصربه فرد است. یعنی هیچ نمونه تجربه شده ای در گذشته نداشته است. یعنی استقرا، تجربه گرایی یکی از لکنت هایش پدیده انقلاب اسلامی است. در آراء میشل فوکو هست در آراء اسکاچپول هست او یک نظریه دارد در مورد انقلاب ها که نظریه اش ساختارگراست. می گوید انقلاب ها خلق نمی شوند، به وجود می آیند. یعنی در شرایط طبیعی اجتماعی ساختاری رخ می دهند. پدیده های همینجوریند. سوژه ای ندارند. رهبر و این ها در آنها مهم نیست.انقلاب فرانسه را بررسی کرده می گوید وقتی من به انقلاب ایران رسیدم دیدم نظریه م جواب نمی دهد. من در نظریه خودم تجدید نظر کردم تا جایی که کسانی که گفتند انقلاب اسلامی ایران یک مساله ای پیش روی تئوری های اجتماعی گذاشته است. یا باید آن چیزی را که از قبل تا الان می شناختیم را قبول کنیم و بگوییم انقلاب ایران منحصر به فرد است یا مطابق با انقلاب اسلامی در تئوریمان تجدید نظر کنیم. با تجبه گرایی نمی شود پیش رفت. هم چنان که اولین انقلاب کمونیستی که در سال 1917 اتفاق افتاد قبلش اتفاقی نیفتاده بود.اگر با انقلاب فرانسه و انگلستان و آمریکا در نظر گرفته بودیم نباید انقلاب چپی رخ می داد ولی رخ داد. راسل یک مثال دارد درباره پوزیتیویست ها که به بوقلمون راسل معروف است.می خواهد استقرا  که پایه پوزیتیویسم و تجربه گرایی است را معرفی کند. می گوید یک بوقلمون را در نظر بگیرید که هر روز ساعت 9 صبح یا 9 شب به آن غذا داده می شد. آب داده می شد. این بوقلمون از آن آدم های استقراگرای خیلی خوب بوده. زود جمع بندی نکرده که هر شب ساعت 9 به من غذا می دهند. صبر کرده کمی زمان گذشته است.تابستان، زمستان، گرما، سرما، فصل های مختلف، روزهای مختلف، دیده همیشه ساعت 9 شب بهش غذا می دهند. می گوید یک دفعه دیدیم شب سال توی میلادی مسیحی شد، باز هم بوقلمون منتظر بود ساعت 9 غذا بگیرد ولی خبری از غذا نبود و آمدند سرش را برای غذای سال نو بریدند. می گوید صد هزار استقرا هم که داشته باشی نمی توانی بگویی بعدا هم همین اتفاق خواهد افتاد. بنابراین پوزیتیویسم دچار چالش های بنیادی می شود. پوپراز کسانی ست که خودش تجربه گراست. اما می گوید ما با استقرا هیچ چیزی را نمی توانیم به عنوان گزاره صادق معرفی کنیم. ممکن است یک گزاره ای تا همین الان صادق باشد بلافاصله یک دقیقه بعد چیز دیگری اتفاق بیفتد. بنابراین مسیرش را از پوزیتیویسم به ابطال گرایی می برد. می گوید ما نمی توانیم بگوییم چه چیزی درست است، صادق است. فقط می توانیم بگوییم این گزاره ای که طرح کردیم تا این لحظه هنوز باطل نشده است. ما راجع به اثباتش نمی توانیم حرف بزنیم. گرایش های بعدی در علوم انسانی گرایش های فراپوزیتیویسم است. الان پوزیتیویسم یک گرایش در حاشیه است.

پوزیستیویسم دیگر آن سیطره سابق را ندارد. تجدید نظرهایی هم در ان شده است. پوزیتیویست ها هم پوزیتیویست های سابق نیستند ولی آقای سریع همان پوزیتیویسم کلاسیک در حد آگو و ......  را قبول دارند. یکی از مشکلات تجربه گرا ها چه است؟ این است که واقعیت را یک بعدی اش می کنند. یعنی رابطه علی و معلولی برقرار می کنند بین پدیده های علوم انسانی مثل علوم طبیعی. ما در علوم انسانی رابطه علی و معلولین می توانیم برقرار کنیم چون تعداد عللی که دست اندر کارند قابل شمارش و حساب نیستند. مثال مهمی که اینها رویش ایستاده اند مثال چین است. ببینیم حالا آنها که تجربه گرا هستند همه چیز را آنطور که هستند نشان می دهند یا نه. آنها می گویند یک چین هست،الان یه مقدار توسعه یافته است مساله اش چیست؟ رابطه ش را با جهان خارج تغییر داده است. می گوین این علت است و توسعه هم معلول. با چیز دیگری کاری ندارند. در چین دوره مائو را دو دوره می کنند. می بینیم در مطالعاتی که در زمینه توسعه شده یک فردی هست به نام محبوب الحق یک اقتصاددان پاکستانی است.  یک اقتصادان معروفی است.  شاخص توسعه انسانی که از سال نود در سازمان ملل لحاظ می شود برای توسعه جوامع،.آقای محبوب الحق یکی از دست اندرکاران دراوردن شاخص توسعه انسانی همراه با آقای بارتیسین است. میخواهم  بگویم چهره صاحب نظر و مهمی است. او دوره مائو را  روایت می کند. میگوید در دوره مائو فقر ریشه کن شد، مشکلات اصلی ریشه کن شد، در عرض دو دهه، سه دهه. یعنی یک گزارشی از چین میدهد. یعنی چین عقب مانده در دوره مائو نبوده و نیست. دومین نکته این است که وقتی شما به همین چین توسعه یافته نگاه کنید، یک کسی هست به نام زاین زی وی. که در واقع یک کتابی دارد با نام موج چین، خیزش یک کشور تمدن ساز، به فارسی اصلا ترجمه نشده که از توسعه چین گزارش میدهد و میگوید هشت عنصر در توسعه چین موثر است. اولین مورد تغییر روابط خارجی است. میگوید که توسعه چین محصول سه عنصر است. از غرب الگو نگیر. از سوسیالیسم الگو نگیر. مزیت های خودت را تسلیم دیگران نکن. مائو میگوید تحریم را نباید به عنوان یک چالش در نظر گرفت. میگوید جهان انقدر پر از تضاد هست که میشود فرصتهای بیشماری از طریق همین تحریم ها بدست آورد. بنابراین آنها خودشان در نگاه اصلی شان این نیست که فقط تغییر روابط خارجی باعث شده است.  در مدل توسعه از طریق روابط خارجی، چرا شوروی رو مثال نمیزنند ؟ گورباچف 1985 توسعه یافتگی شوروی را منوط کرد به روابط با غرب. درها را به سمت غرب باز کرد. نتیجه چه شد؟ فروپاشی شد. پس اگر تجربه و استقراء تجربه ملاک است چرا روسیه در دیدگاه شما مورد ملاحظه قرار نمی گیرد؟ پس تجربه های اینجوری هم وجود دارد. بنابراین میخواهم بگویم این نظریه بنیاد های سستی دارد. مثلا در  ژاپن یا هم مسئله همینطور است. کره دربحران آسیای جنوب شرقی هست. اینها به خاطر پیوستگی توسعه یافتگی به منابع خارجی دچار بخران شدند. دستور العمل هایی که بعد از آن گذاشتند را ببینید چه بوده است:  فروختن طلای زن ها برای آب کردن و تبدیل به شمش کردن که دولت بتواند ارز بگیرد. مطرود شدن لباس گران قیمت. مطرود شدن تجمل. تقدیس شدن سادگی. یعنی تمام عناصردرونزا است. در توسعه ژاپن هم همینطور است. کتاب آقای دکتر نقی زاده که استاد دانشگاه در ژاپن است، متخصص مسایل توسعه در ژاپن. ایشان کتابی دارد درمورد بحران آسیای جنوب شرقی در سال 1997 که در ایران چاپ شدهاست. آنجا میگوید که باید از اقتصاد ژاپن چهار درس بگیریم. هر چهار تای آنها هم داخلی هستند. میگوید اتفاقا ژاپن مرزهای خودش را به سمت ارتباطات خارجی بسته است. روابطش را محدود کردهاست. حتی بعد از فروپاشی شوروی که فشار آوردند که اقتصاد لیبرالیسم پایان جهان اتفاق افتاده است. اتفاقا چون ما دسترسی مان به تجربه ها واقعی نیست، دقیق نیست آنها از این فرصت استفاده میکنند.

منابع اصلی

کتاب ها

چالشی در آینده ی سیاسی دولتهای ائتلافی

دولت و افکار عمومی

ژاپن کشوری رو به توسعه

توسعه و انواع آن

کتاب ایران و جهانی شدن

سایتها

سایت رسمی دکتر پرویز امینی استاد دانشگاه علامه (برگرفته از آن)

سایت رسمی دکتر سریع القلم استاد دانشگاه شهید بهشتی

چالش های پیش روی دولت را در شماره ی دوم بخوانید